http://avangardha.com/
زنده یاد آتشی در ابتدای یادداشتش که به قصد معرفی شعر فراز بهزادی آورده است شعر گونه ای به قول حضرتش نوشته که البته ظرفیت ها و ظرافت های شعر را ندارد و شگفتا !! – اما این که خلاف آمد عادت طی طریق کرده و در مورد جوانترها و به قصد معرفی نوشته است جای خوشحالی دارد که معمولن به دلایل عدیده ای رسم بزرگان نیست .
و این اقبال فراز است که می توانست صدایی ماندگارتر باشد . اما به چند دلیل ساده و به استناد دانش جامعه شناسی چنین نشده است :
1-شعر دهه ی هفتاد درست به نقطه ی عطفی رسید که میبایست پوست از سر تجربه کنده باشد و در فرم های نو که از گذشته تا حیات اکنونی اش ( در آن دهه ) به چالش کشیده بود ، قد بکشد و در بوطیقایی بودن مطلق خویش به ترمیم زخم هایش بپردازد و رفع نقیصه کند و در چشمه ی جاودانگی رویین تن شود که چنین نشد . و به تجربه ی عقیمی دست زد و شعرش را به جایی که از حیات آدمی به دور بود ، برد و خواستگاه اجتماعی اش را به صفر کشاند و در بی باروری خویش دفن شد .
2- تجربه ی گذشته ی شعر ( به ویژه از نیما به بعد و تا پیش از انقلاب ) که ریشه در تحولات اجتماعی و سیاسی روزگار خویش داشت ، تجربه های بزرگی بود اما تندروی خام اندیشانه ی بعضی از حضرات ، جبهه گرفت در برابر هر فرم تازه . و تجربه های ساختار و فرم نو را با بر چسب فرمالیسم از میدان به در کرد که متاسفانه خلاء زیست فرم و ساختار نو تا بدانجا کشید که بعد از انقلاب و به خصوص دهه ی هفتاد به جبران قد و قداره کشید . و هر شعری را که کمترین تجلی مسایل سیاسی و اجتماعی بود ، را با انگ حجره ای و سفارشی بودن و یا چریک بازی ، از میدان به در کرد که این البته گرانتر تمام شد برای ادبیات که به یکباره تمام خواستگاههای اجتماعی اش را به سطل زباله ریخت . که البته جریان دوم خواستگاه حکومتی هم داشت و دست هایی آشکار و پنهان این جریان را دامن میزدند و هدایت و رهبری می کردند . و کاش شما جای خالی از حیات آدمی را در این نزاع کشنده درست تشخیص میدادید و در کنار نو آوری تان در فرم ( که به حق هم خوب ادا کرده اید ) تعهد و التزام نو را هم پیچیده و پوشیده ( آنچنان که شرایط اجتماعی و سیاسی پیچیده و پوشیده است ) بارور میکردید و تجلی میدادید که متاسفانه چنین نشده است .
3- شعر دهه ی هشتاد در ارزیابی شتابزده اش از ترجمه های شتابزده تر و قبله کردن ادبیات غرب ، خواست از آب گل آلود ماهی بگیرد که البته نگرفت و برآشفتگی وضعیت شعر افزود و قلابش به فتق خودش گرفت . شعری که تعریف درستی از انسان و ضرورت های انسانی نداشت و مسخ شده به تجربه های عقیمی دست زد و یکباره همه ی مولفه های کاربردی ادبیات را جارو کرد و به سطل زباله ریخت و البته مقد و مقصود کوتاه مدت اش نیز به کام در آمد . و این بار همه ی مفاهیم عمیق انسانی در قاعده ی این هرم طراحی شده ، جای خالی سکس و سکسوالیته معنا شد و فربه گی اش را در دامن زدن هرچه بیشتر به این مفاهیم جست و تعالی تبار انسان را کوچه غلط آدرس داد و بیچاره خلق ، که خوراک روح وزبان و ذهن و ذائقه اشان را در مفاهیم مبتذلی که طراحی شده بود ، جستجو میکردند و اما همیشه به در بسته میخوردند و بعد تصمیم گرفتند ادبیات و شعر را برای همیشه فراموش کنند و گاهی هم اگر شد در ترانه هایی مثل : همه چی آرومه ....و یا قرمزی لبای تو هستی شان را به فراموشی بسپارند و به همین شب چره بسنده کنند .
4-حالا که از آن تجربه های همه تلخ ، زمانی گذشته است ،باید شعر درمی یافت که حیات و ممات اش را در (درک حضور دیگری ) ادامه میداد و به سیر نزولی خویش ایستایی میداد . چرا که شاعران این چند دهه ( البته مد نظر من جریان های حکومتی که ساز و کار مافیایی قدرت را ضرورت میدانند نیست ) چرا که شعر باید در تجربه ی زیستی اش تجدید نظر میکرد .
من قصد تحلیل شرایط گذشته را ندارم و این یادداشت سر دستی هم مجال چنین مقالی نیست . و شما هم بهتر از من این ها را میدانید . قصد من یادآوری کردن یک نکته الزامی ست که فربه گی تام و تمام شعر شما را در آن میبینم و دعوت میکنم . تحولات اجتماعی این روزگار آینه ای تمام قد میخواهد که کاش شعر شما باشد . همین و همین . به سادگی هرچه تمامتر صرافت این نکته و لحاظ کردنش الزامی ست . و اضافه کنید بدان ساحت های دیگری از حیات انسان را . و حیات ادبیات و شعر را نمی توان خارج از حیات انسان رقم زد . که البته در زمانی و در مکانی بودن این انسان و ادبیات اش شرط بقا و درست اندیشی ست . فراز عزیز تحلیل شرایطی که بر ما و بر ادبیات ما گذشت فراتر از این چند سطر عجولانه و سر دستی ست که اگر عمری بود و ممیزی نفس گیر فرصت داد نشر خواهم داد . اما اجالتن چیزی که تحریر شد تاکید برهمین نکته ی ظریف و باریکتر از موست که : ظرفیت های شعر شما که به غایت هم زیباست نباید ادامه ی ابتر چیز مرخم دیگری باشد که مماتش را در حیات شاعرانه اش به عینه دیده است و تجربه کرده است و مابقی هم اگر نامی هست به واسطه شعر نیست که دست های آشکار و پنهانی ست که میخواهد ادبیات را صرفن تجلی همین بازی ها به چشم آورد . ادامه دادن به این وضعیت ، ادامه دادن به خلاء یست که نفس و نفس آدمی را از یاد برده است که امیدوارم به استناد بی اعتباری اجتماعی اش کم عمقی اش را دریابید . تا باد چنین بادا .
و آدرس وبلاگ فراز بهزادی جهت خواندن شعرش و یادداشت آتشی.
www.farazbehzadi.blogfa.com
این مقاله/ سال ۸۷ به احترام منیرو روانی پور و فرزندش غلامرضا (که نامش را از پدر بزرگش گرفته اند) نوشته وچاپ شد .اما ضرورت چاپ دوباره اش به حرمت مردم زیر آوار زلزله ی آذربایجان و یاد عیاری جهان پهلوان تختی در مقابل چشم پوشی حکومت پهلوی ونادیده گرفتن مردم زیر آوار زلزله ی بویین زهرا در سال ۱۳۴۱ دست داد.

اینجا تختی کم است و/ یک بلندگوی دستی و.../ وانت بار اگر نیست / توبره بیاورید...
(( عیاری و عیاران نقطه عطفی در تاریخ ایران))
شاهنامه اثر بزرگ فردوسی مبارز است، دهقان بزرگی که همه ی زندگی اش را وقف فرهنگ و فرهنگ سازی برای ایران و ایرانی می کند. شاهنامه بدرستی یکی از جلوه های حیات ملی ایرانیان است. حیات ملی ما که تجلی تاریخ و اسطوره، حماسه و سوگ و سرود ایرانیان است. و شعر ما و داستان ما و ادبیاتی که سرشار از راز و رمز ملی ماست و بالاتر از همه ی اینها تئوریزه کردن روش های مبارزه ی ایرانی و ایرانیان است در برابر هر نوع استبداد و استثماری که بیگانه می خواهد طوق گردن ایران زمین کند. به عنوان نمونه ضحاک ماردوش، چهره مخوف و اسطوره ا ی استبداد را به ما نشان می دهد و مارهای روئیده بر کتف هایش را به مدد راز و رمز اسطوره به زیبایی هر چه تمامتر به ما می شناساند: (که نماد دو بازوی راستین هر حکومت خودکامه یعنی دستگاه امنیتی نظامی است و دستگاه تبلیغاتی اش که به تمثیل آشپزخانه آورده است، یعنی خورش خانه ی فکری خودکامگان که با بوق و کرنا به زور آن بازوی دیگر یعنی بازوی نظامی در مغز مردم تحت سلطه می کند)**
و مگر نه اینکه همه حکومت های مستبد و غیر مردمی به مدد این دو بازو دوام آورده اند؟ و در کنار همه ی طوفان ها و فراز و نشیب هایی که ایرانیان از سر می گذرانند، در شاهنامه پهلوانی هست که برخاسته از توده ی مردم است و چهره محبوب ایرانیان می شود و بسیاری از پیروزی های مردم در نبرد با اهریمن بیگانه در کنار این پهلوان محبوب است که اتفاق می افتد. چنانکه بعد از صده ها به محض این که نامی از فردوسی و شاهنامه به میان می آید، ناخودآگاه جمعی ایرانیان رستم دستان را در ذهن خویش تداعی می کند. و میل به این پهلوان و عیاری اش آنچنان ذهن، زبان و ذائقه ی ایرانیان را آلوده است که نام اش سنگ محک عیاری و قیام های مردمی می شود .نمونه هایی که در ادبیات و تاریخ آمده است کم نیستند، من به دو نمونه بسنده می کنم:
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چو گل شاه ترکان غافل است از حال ما کو رستمی
حافظ
و یا
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
مولوی
می بینیم که این اسطوره ی مردمی که نمونه متعالی اخلاق و جوانمردی و پاکبازی و عیاری و عشق و عرفان است (گذشتن رستم از هفت خوان آیا غیر از این است که هفت وادی عرفان را به تمثیل، فردوسی بر سر راه رستم نهاده است و این عیار بزرگ با اتکاء و توکل به خداوند هفت خوان سخت و کمرشکن مثل دیو سپید و دیو سیاه و ... را که فراتر از توان آدمی است پشت سر می گذارد) آنچنان بزرگ جلوه داده می شود که نامش در کنار بزرگترین اسطوره ی مذهبی یعنی علی ابن ابیطالب (ع) به کار گرفته می شود. بگذریم، خاک ایران زمین پر از مبارزات مردمی و قیامهای عیاری بزرگی است که انگار هر چیز و هر جوری که بکارند جز پهلوانی و عیاری از آن درو نمی شود. به خلاصه و به نمونه می آورم. قیام بابک، قیام مزدکیان، قیام کارگری 500 هزار نفره ی ضنج به رهبری حلاج- قیام رافضیان، شورش سربداران، نهضت حروفیه، انقلاب نقطویه، مبارزه ی ابومسلم و ... تاریخ ورق می خورد، ورق می خورد تا نهضت مشروطه، که چهره ی مبارزینش کم نیستند، حیدر عمو اقلی ها، پسیان ها، ستارخان و باقر خان، میرزاکوچک خان، خیابانی و ... و انقلاب مشروطه که امید آن می رفت از پس هزاره ها تجربه ی مبارزه که دست به دست و سینه به سینه به مشروطه رسیده بود، به بار بنشیند، بار همه ی انقلاب های پیشین بود که این بار نیز متاسفانه، دست های نابکار اجنبی مزدور و دیکتاتور دیگری را بر نعش نیمه جان فرهنگ انقلابی ایران زمین، با چکمه های خونین اش رژه داد. رضا خان میر پنج، دیکتاتور دست نشانده ای که قلدری اش را در تاریخ به یادگار جا نهاد. و مبارزه ی با استبداد که فرهنگ دیرینه ی ایرانیان بود فرزندان خلف دیگری به بار آورد که این پرچم خونین را از دست های عشقی، عارف، فرخی یزدی به عاصیان شهید دیگری بسپارد. و این درست مقارن با نوجوانی جهان پهلوان تختی است. دهه ی بیست، و آشوب از پس آشوب و نیرنگ از پس نیرنگ تا استقرار دولتی ملی مصدق. و جهان پهلوان تختی سر از خاک سجده در مقابل خداوند برداشته است تا سر بلند کند و قد برافرازد و سینه ستبر کند به پهنای دماوند تا بار همه ی خفت تاریخ را در چشم خفت دهندگان فرد کند. و این همه توش و توان ایرانی است که تختی یکجا جمع کرده است در سجاده ی نمازش که لنگ پهلوانی اش بود در کنار هر گود و هر تشک و در دل صاف اش و تن پاک و شریف اش و دست هایی که به آسمان گره زده است و گوش هایی که بعد از نماز ظهر مسجد هدایت به منبر طالقانی می داد و پاهایی را که به مسیر جبهه ی ملی مصدق داده بود و جوانمردی اش و تواضعش و دست هایش را که پر در جیب خالی این می برد که خرج تحصیلش کند و به جهاز آن می داد و خالی در جیب خود فرو می برد. و این منش همه ی پهلوانان ایرانی است که همه ی تاریخ را در کنار مردم بوده اند و ایستاده اند. و تختی با مردم و در میان مردم بود. و جنوب همه ی تاریخ را در دلش جا داده است و همه ی خاک فقر و غربتی را که بر پهنه ی جنوب دامن کشیده است، توتیای چشمش کرده است. غلامرضای تختی متولد 5 شهریور 1309 شمسی در محله خانی آباد است. در دبستان حکیم نظامی درس می خواند و تحصیل متوسطه اش را در دبیرستان منوچهری به پایان می رساند شاگرد استاد ابراهیم نجار می شود و عملاً کار و کارگری را در کنار تهیدست ترین مردم تجربه می کند تا بیاموزد در کنار مردم بودن و مردمی بودن به معنای واقعی اش یعنی چه؟! و این یعنی اولین جرقه های مبارزه ی مردمی در مقابل نامردمی ها- تا بعدش ورزش و قهرمانی اش را به لجن زار لمپنیسمی که در حاشیه ورزش رشد خودبخودی دارد و با دست های آشکار و پنهان سرمایه داری جهت می یابد و ستون و تکیه گاه امن بورژوازی کمیرادوریاسنتی حکومت های خودکامه می شود، نفروشد. و باز هم و باز هم محبوبیت روز افزونش را که در نپذیرفتن پست های پیشنهادی شاه و چهره ی تبلیغاتی تلویزیون و سینما نشدن و در کنار سفره ی تهیدستان نشستن و در جبهه ی مبارزه ی مردم حضور داشتن بدست آورده بود و اوج این رو در رویی و کشاکش مبارزه، در زلزله بوئین زهراست- سال 1341- تختی عملاً مردم را به کمک هموطنانش دعوت می کند. خودش پشت وانت بار می نشیند و با بلندگوی دستی در کوچه های شهر راه می افتد و جار می زند و – هل من ناصر ینصرنی می خواند و سیل کمک های مردمی به سمت بوئین زهرا راه می افتد و این سیل حد و پایانی ندارد و این غافلگیر کردن حکومت پهلوی بود، در مقابل چشم پوشی اش از زلزله و مردمی که زیر وار زلزله مانده اند- و این خشم حکومت پهلوی را به اوج می رساند- تختی خار چشم حکومت پهلوی شده بود- و همه ی اینها تیری بود در چشم ناجوانمردان و ناپاکان میراث خوار چکمه های رضاخانی- و خشم دربار و درباریان به اوج می رسد که تختی را عملاً در مقابل خویش می بیند و حالا تختی نه تنها به تکیه گاه امن لمپنیسم شعبان بی مخ های دربار نپیوسته است بلکه در مقابل حکومت و همه ی عوامل و انکره اش ایستاده است و نماد این مبارزه مردمی شده و به هر طریق ممکن باید حذف شود- و حکومت پهلوی روش حذف کردن را خوب بلد است و آموخته است. و تختی را از ما گرفتند، اما نه از دلمان و نه از ذهن و زبانمان- آری بر تارک همه ی مبارزات عدالت خواهی مردم ایران زمین این چهره ی پهلوانی رستم است و افتادگی پوریای ولی و غلامرضا تختی که خوش می درخشد و از حق نگذریم تختی و جوانمردی اش ملموس تر و واقعی تر از آن دوی دیگر است و این خاک چه متبرک است که در آغوشش تختی بزرگ خفته است و چه کرامتی دارد این تاریخ که تختی ها را از یاد نمی برد و یاد و خاطره ی این عیار بزرگ چراغ کومه های سردمان می شود و عیاری و عیاران همیشه نقطه ی عطفی در تاریخ ایران زمین بوده و هست و خواهد بود.
**برای شناخت بیشتر و دقیق تر رجوع شود به کتاب فریدونیان، ضحاکیان، مردمیان.))نوشته ی مرحوم جواد جوادی خرم آبادی که بعد از سخنرانی شاملو در مورد شاهنامه و فردوسی به چاپ رسید ))
(تبعیدگاه )
پوتین واکس خورده و
دهان خون آلود شاعر
و رجی از کلمات قی کرده
که آه
**
باد به اشاره ای کوتاه
سیمهای خاردار را بر گرداگردمان حلقه میکرد
و خورشید زخممان را
فرشتگان به گیسوی بلندباران زار زار می گریستند
**
فرصت نبود
فرصت نبود
حتی آنقدر که مادرانمان را در آغوش
سیگاری بگیرانیم
وشعری که :
بدرود رفیق
بدرود مادر
بدرود عشق من /بدرود
**
ما باید تبعید می شدیم
ما
باید
تبعید می شدیم
چرا که فریاد آخرمان
به شکل
طوفان بود.
برچسبها: همواره اندوهتان را به تفکر تبدیل کنید, محمد مختاری
(آخر خط)
اینجا
آخر خط است
و زمین
با شیهه ی کشدار یک اسب بی رمق از
حرکت باز می ماند
تابوتها
به چشم انتظاری باران
دهان می گشایند
و مردی که با شولای ابر
بر تمامی کشتزارها گریسته بود
به تلنگر خونین عزراییل از پای می نشیند
**
خدایا
اینجا آخر خط است ،قبول
اینجا آخر خط است
اما
سهم من این نیست
ببین/ من روح گردبادم
افسار گسیخته به شکل جنون
به شکل هر آنچه تو میخواهی
چهار فصل دوزخ از سرمای تنم گذشته اند
وحالا من
این قلندر پاپتی
در خون نشسته ام
و جار می زنم
آی ..
شعر می فروشم آقا !
جنون می فروشم
خون می فروشم
دوپرنده
خیس خورشید
دو پرنده
خیس شبنم صبحگاهی
دوپرنده
خیس خیس خیس
از هفت پیچ عشق گذشتند
وپرهای آبی شان را
در زلال گریه رها
**
دوپرنده
خیس خیس خیس
دست های تاریک جلاد
دو ساتور خون آلود
ودو پرنده
که دیگر هیچ نبودند
فرشتگان
گیتارهای برقی شان را کوک
ودرختان دیوانه
سردر آسمان تلخ گریه فرو بردند.
ما پرنده بودیم
ما دو پرنده بودیم
قرار شد از کومه های رعدو برف
بگذریم
و بهار را
بر دشت ها بریزیم و در کوچه های شهر
جار
¤¤
من سر از شلاق و پر از قیچی درآوردم
وتو
بهار/گلی شدی :
سنجاق گیس دختران نارس
ما پرنده بودیم
ما دو پرنده بودیم
زمین از حرکت باز نمی ماند :
لعنت به زمین
زمان بر پاشنه ی پیشین خویش میچرخد :
لعنت به زمان
تو به درک حضورقاطع من نمیرسی :
لعنت به تو
من زنجیری ام، نمی توانم ،
نمی توانم که پابند تو باشم :
لعنت به من
سنگم / کوهم .
خسته از استواری و پادر جایی خویش :
که ستبر ایستاده ام
در برابر بادها.
موجم :
خسته از خیزها که برداشته ام
و طوفانها کز سر کشی من
خسته از نفس های دم به دم عاصی.
بادم : خسته از بی قراری خویش
خسته از بی وطنی
که بیتوته ام بی وطنی ست .
آتشم که خسته از سوختن
خسته از شعله کشیدن :
که در جان مشتاقان
که در سینه ی قلندران
که در آه آزادگان
میخواهم خون تازه باشم :
در رگ گلبرگها وغنچه ها که اقاقی:
که می مویند و می پویند
تا باد سیلی خشک بی مهری نباشد:
برصورت تهی دستان .
می خواهم خون تازه باشم
در کومه های ابر:
که می بارند و می غرند و می طو فند
تا سنگ وصخره و خاک
خشکینگی محض نباشد
و مخمل گل سنگ درچینه ی کوه
بروید /بپوید / بموید.
می خواهم خون تازه باشم:
در خروش خورشید :
که در شب بیدارن
یا در پت پت هر شعله:
که کور سوی امیدواران
میخواهم خون تازه باشم
آری می خواهم خون تازه باشم.
