X
تبلیغات
شعر/ادبیات /جامعه شناسی ادبیات وتاریخ
 
شعر/ادبیات /جامعه شناسی ادبیات وتاریخ
 
 
 

برای صادق هدایت سروده مسعود والیزاده

در سایت آوانگاردهابخوانید

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 12:31  توسط مسعود والیزاده  | 
این پیام را بخوانید و بعد ماهی سیاه کوچولو و ....
درود
شعراتو خوندم و مطالبتون احساس می کنم در تو یک خود بزرگ بینی براساس چریک بازی هست که تحت تاثیر نگرشی نادرست به سمت شاملو شاعر خود فروخته ایرانی در حرکت هستید
خود می دانید که شاملو جیره بگیر هم بود اما تونیستی خودت را از سایه این شاعر کثیف بیرون بیاور
من طرفدار حزبی یار گروهی نیستم اما بعنوان یک خانم همیشه آزاده زیسته ام و اگر به آزادی بیان اعتقاد داری این کامنت را منتشر کن.
 مونا وحدت












ماهی سیاه کوچولو و کفچه ماهی ها

 

این یادداشت نه پاسخ من به این پیام (که در لیست پیام ها هم موجوداست بابت آنکه اطمینان حاصل شود که حتا یک حرف آن حذف یا چیزی اضافه نشده است ) و یا پیام هایی از این دست است ، نه واکنش عصبی و خام یک به جان آمده ی متهور که عصبی شدن اش مقصود هجمه های و حشتناک سپاهیان جهل و نادانی ست . بلکه بهانه ایست تا یکبار دیگر تعهد و التزام را درونی خویش کنم و بدانم که تعهد در تعریف ساده و ابتدایی و غیر کلاسیکش یعنی واکنش منطقی در برابر خویشتن خویش و ساحت های وجودی انسان بودنمان و هم در برابر محیطی که در آن هستیم و همه ی عوامل سازنده اش.                                           

باری ! این پیام ها و خیل پیام های دیگر مرا و اهلش را مصمم تر میکند و شادخویی ام مضاعف می شود که (آب در خوابگه مورچگان ریخته ام ). این پیام ها که یکی از آنها را آورده ام ، از هیچ لجن پراکنی مستقیم و غیر مستقیمی دریغ نکرده اند و عموما هم ( چنانکه خواهید دید ) بی منطق و جری. که به اعتبار هیچ سند ی نمیتوان صاحبانشان را اهل ادبیات دانست . ببینید و بیاندیشید و قضاوت کنید .ابتدا بگذارید متن پیام را ماده کنیم و صفت های پشت سر هم آورده شده را بنویسیم :

1- خود بزرگ بینی براساس چریک بازی 2-نگرش نادرست 3-به سمت شاعر خود فروخته ی ایرانی 4- شاملوی جیره بگیر 5- سایه ی  شاعرکثیف (شاملو). والبته در انتهای پیام هم فخر آزاد ه گی فروختن و ملزم کردن بنده به رعایت آزادی بیان. خودنمایی به اخلاق و آزادگی توامان با فحش های  رکیک نیزحتما نوعی از اخلاق تعریف شده ی مدرن ویا پست مدرن نفهمیده هایی ست که این روزها ،خیل طرفداران آنها بحث برسر آب خوردن قبل ویا بعد از غذا را  جزو اصول مکتب خویش میدانند!! .بماند این که این سایه های مشکوک به آزادی بیان و آزاده گی هم اعتقاد دارند !! البته فقط و فقط وقتی که فحش های آبدارشان را نثار کسی میکنند و طاقت شنیدن جواب هم ندارند . مجموعه ی ماده شده ی بالا  ( خود بزرگ بینی براساس چریک بازی.نگرش نادرست . به سمت شاعر خود فروخته ی ایرانی . شاملوی جیره بگیر . سایه شاعر کثیف .) که جمع کردنش کار حضرت فیل و یا بزرگتر از آن ( شاید دایناسور ) است  بیشتر به جک ، نه ببخشید لطیفه شاگردان ابتدایی می ماند و تا حدودی هم به ادبیات صاحب منصب های از اعماق آمده که به ضرب و زور فحش دادن به یک جناح و متوسل شدن به جناح دیگر ، به درجه ی افتخار  شهروندی آن هم از نوع درجه ی یک رسید ه اند! شبیه است .نوع پیشرفته تر ان که کلی آموزش دیده  و توشیح شده بود را میتوان در ستون نیمه ی پنهان که سال های  دهه ی 70 علیه روشنفکران در روزنامه ی کیهان چاپ میشد دید .اما از آنجایی که این پیام ها بیشتر به بی مایگان ویا میان مایگانی متعلق است که هنری جز این ندارند و با راهنمایی  و تمشیت هم درست نمی شوند و قرار هم نیست که درست بشوند پاسخ دادن به آنها کاری عبث مینماید  و این نوشته هم دردی دوا نخواهد کرد . اما از طرف دیگر چون پای بزرگانی  مثل شاملو و( نیما و  و حتا مولوی  ، در پیام های بی شماری که   نیاورده ام ) به میان آمده است ، ترجیح میدهم که چند پاسخ کوتاه بدهم  تا شاید این روش و شیو ه ی غلط جماعت لمپن و ماچه لمپن ها برچیده شود .بنابرین سر اصل مطلب میروم . متن پیام نازنین ایشان را میتوان   در یک نگاه گذرا   بدین گونه تحلیل کرد:

1- خود بزرگ بینی  بر اساس چریک بازی :  که خود بزرگ بینی نوعی از روان پریشی است که به قاعده ی روان شناسی مدرن که عمر چندانی هم ندارد  کشف شده است و علل و عوامل خاص خودش را دارد و ارتباطی به چریک بازی ندارد . چرا که چریک اصطلاحا  به کسی گفته میشود  که در یک تشکیلات سیاسی - نظامی آموزش دیده است و برای به ثمر رسیدن و رساندن اعتقادش دست به تفنگ میبرد  و مبارزه ی مسلحانه میکند . البته در اقلیت است و نقطه ی مقابل حاکمیت و قدرت موجود است و متعلق به دهه های قبل ار 60 میباشد ( تا سال های 60 و 61). بنابر این ربط خود بزرگ بینی  که یک بیماری روانی است به چریک بازی ( به قول پیام گذار که ترکیب درستی هم نیست ) چیزی شبیه ارتباط ...و شقیقه است .

2- نگرش نادرست : یعنی این که بینش و ایده پردازی کسی مورد نقد تحلیلی و تطبیقی  قرار گیرد  و بعد بر اساس  موضوع ماده شده و تعارضات بینامتنی  به این نتیجه رسید . که البته پیام های  ایشان نشان میدهد  که چیزی از این نیاموخته و به  سایز ذهنشان هم نمیخورد .

3- شاملو شاعر خود فروخته ی ایرانی : که ننوشته اند  اول این که معنای خود فروشی چیست ؟ . دوم این که سند و مدرک خود فروشی شاملو چیست و کجاست و کجا عیان شده ؟! مگر و فقط مگر این که ایشان و همپالکی هایشان  اسنادی  را که تا به حال منتشر نشده  است ( و البته بودند کسانی که سعی در احراز چنین ادعایی داشتند و به نتیجه هم نرسیدند )  به دست آورده باشند !!. که آن هم در دست  ایشان بودن  اسناد  جای سئوال دارد که حتما ربطی به آزادگی ایشان دارد .  می ماند فحش و فضیحت  و  لجن پراکنی که حتما اخلاقی است !!

4- جیره خواری : جیره خوار ی شاملو هم که از این دست  است که شرح داده شد و یا مثلا پرت و پلاهایی مثل شاعر کثیف ! و تشبیه نوشته های بنده به حضرتش (چرا که به اعتراف اهل تحقیق و پژوهش شاملو صرفا به اعتبار سیاهه ی کارهای بزرگ وادبیی که در حوزه های متفاوتی  انجام داده است ،شاعر بزرگ ملی ایران محسوب میشود  و البته با  احترامی که برای حضرتش قائلم و از مکتبش  به اندازه ی خویش آموخته ام اما نوع نگرش من به انسان ،هستی  و ادبیات کاملا متفاوت  با دیدگاه های ایشان است) بی ربط می نماید و بلا تشبیه است .

5- آزادی بیان و اعتقاد : و اما آزادگی یعنی این که کسی که اعتقادش را عیان و بیان عنوان کند و به چهره صورتک نزند و اعتقادش هم وسیله ی رسیدن به مدارج قدرت نباشد و بابت اعتقادش هزینه هم بدهد .خب با توجه به پایگاه فکری مشخص شده ی شما و همپالکی هایتان معلوم میشود که چقدر آزاده هستید !. تشخیص این پایگاه فکری با توجه به  سیبل مقابلی که نشانه رفته اید چندان سخت نیست . منظورم از سیبل مقابل ، شاملو ، نیما و مولوی و ... و همه ی کسانی ست که در پیام هایتان نعوذ بالله به آنها بدو بیراه میگویید . و همچنین بلا تشبیه شعرها و مقالات اینجانب  که هیچ کدام به قدرت حاکمیت ربطی ندارد و وسیله ی امرار معاش هم نبوده و نیست و بابتش هم صله ای دریافت نشده و نخواهد شد . ودوم از آنجا که بنده این پیام ها را کسر شان خویش و قلم و حرمت انسان دانسته، منتشر نکرده ام و شما با ادعای اعتقاد به آزادی بیان خواسته اید منتشر کنم و معلوم میشود  از انتشار ندادن پیام های قبلی  با خبرید که یا شما هر لحظه تغییر جنسیت داده و و به اسامی متفاوت مردانه و زنانه پیام میفرستید و یا از همپالکی هایتان با خبرید و بابت لجن پراکنی همدست شده اید و همداستان . و شاید هم از مواهب آشکار و نهانی برخوردارید و  مواجبی میگیرید !! .و در نهایت اینکه همه ی موارد یاد شده ( لجن پراکنی -وابستگی به قدرت - صورتک زدن و تغییر جنسیت ) دلیل محکم آزاده گی شماست !!. اینطور نیست ؟! - بگذریم .

همین چند وقت پیش یکی از نشریات با ادعای دوستی و اعتقاد و پابندی به تکثر برای چندمین بار از بنده خواستند که در حوزه های تحلیل جامعه شناسی ادبیات کمکشان کنم . اما چند روزبعد که ظاهرا نوشته ها به مزاجشان خوش نیامده بود کلی عذر خواهی کردند  که با توجه به اصل اعتقاد به تکثر، تحلیل شما را نمیتوانم چاپ کنم  !! . انگار این که من در رد تکثر نوشته باشم !!. خنده دارتر از این شما چیزی سراغ دارید ؟! که کسی حرف دیگران را و اعتقاد دیگران را و ایده و ایده پردازی دیگران را قبول نداشته باشد و بعد ادعای اعتقاد به تکثر کند ؟!. این هم از نوع همان لطیفه های رایج و تا حدودی تفکر کاسبکارانه ی بازاری است که به حوزه ی ادبیات و هنر سرایت کرده است . و کم نیستند نشریاتی از این دست که با توسل به تئوری های ترجمه شده ی دست چندم که شناسنامه نشریه کرده اند ، ژست های رو شنفکری گرفته اند و خود را پابند به من متکثر و یا حتا غیر متکثر می دانند !! و اما در عمل دیو های جاه طلبی و خود خواهی  در درونشان تنوره میکشد .

معلوم میشود که عارضه ی مسئول فلان نشریه و فلان صفحه ی ادبی و یا نقد و ... شدن به ضرب و زور روابط و ایجاد رزومه های غیر حرفه ای و صد تا یک غاز و فضایی را در اختیار گرفتن به اعتبار چیزی از این کمتر و بی ارزشتر که مافیای گروه بازی و دسته بازی راه انداختن و پای منبر فلانی و بهمانی سینه زدن است ، عارضه ای جدی ست  که به هر عنوان وسیله ی امرار نام و نان کسانی میشود و این کسان ! هم از تعریف جدی و دقیق و علمی ادبیات و تفکر هراس دارند و منافعشان را در خطر می بینند . اگر چه یقین دارم  که در تئوری پردازی های جدی و مباحث متفاوت اهل تفکر به این بی مایگان و یا جایگاهشان وقعی گذاشته نمی شود و اهمیتی داده نشد ه است  . بگذارید قضیه را لطیفه کنیم  که کمی از جدی بودن بحث که البته اهمیت چندانی هم ندارد و درقضاوت نهایی تاریخ هم تاثیر گذار نیست کاسته شود . گفتند فیلی مشغول خوردن آب از برکه ای بود و بساط مورچگان به هم ریخته بود . از قضا یکی از مورچه ها به گردن فیل چسبیده بود و مابقی مورچگان کف میزدند و هورا میکشیدند و  فریاد میردند که خفه اش کن ! . حکایت فحش ها و فضیحت های خانم و یا آقای خانم نما وطایفه ی دو جنسیتی  در حوزه ی تفکر و ادبیات جدی بدین شکل است . شنیده اید که نیچه گفته بود : سرنوشت ما تاراندن مگس ها نیست . و یا نیما فرموده بود : آب در خوابگه مورچگان ریخته ام . و یا حافظ بزرگ که : ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولنگه توست .و یا شاملو که سروده بود : شغالی گر ماه بلند را دشنام گفت .

معلوم می شود که روزگار حیات پر برکت این بزرگان هم ماجراهایی از این دست کم نبوده است . و اسلاف خلف  خانم ها و یا آقایان خانم نما وبلعکس هم بدین شغل شریف (لجن پراکنی ) مشغول بوده اند و خیل سپاهیان جهل و نادانی و لمپن ها و ماچه لمپن ها که در جر دادن خودشان مهارت فنی استاندارد شده ی تاریخی قرناقرن دارند ، کم نبوده و نیستند !.

 یادش به خیر ! ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی که از تاویل ها و تفسیر های سیاسی اش که بگذریم درس بزرگ دیگری هم داشت : وقتی ماهی سیاه کوچولو با کفچه ماهی ها برخورد میکند. که من عین صحنه و دیالوگ ها را ترسیم میکنم :(( ماهی سیاه کوچولو را که دیدند مسخره اش کردند و گفتند ریختش را باش ! تو دیگر چه موجودی هستی ؟!

- ماهی سیاه کوچولو خوب وراندازشان کرد و گفت : خواهش میکنم توهین نکنید ! اسم من ماهی سیاه کوچولو است. شما اسمتان را بگویید تا با هم آشنا شویم - یکی از از کفچه ماهی ها گفت ما همدیگر را کفچه ماهی صدا میکنیم .دیگری گفت :صاحب اصالت و نجابت . دیگری گفت : از ما خوشگل تر توی دنیا پیدا نمی شود . دیگری گفت : مثل تو بی ریخت و بد شکل نیستیم . ماهی گفت :من هیچ خیال نمیکردم شما اینقدر خود پسند باشید . باشد . من شما را میبخشم . چون این حرف ها را از روی نادانی میزنید . شما اسمتان هم مال خودتان نیست.!!

. ونکته همین جاست :تعهد و بارآوری اش و تئو ریزه کردن و آموختن و آموزاندن اش را همین سایه های مشکوک بی آدرس ودر رده های بالاتر ، صاحب جایگاه و دفتر و دستک و انواع تریبون های وابسته ، در هجمه های وسیع به تاخت و تاز گرفته اند و با توسل به فحاشی و تئوری پردازی های غیر منطقی و غیر تطبیقی (در تطبیق با شرایط موجود ) سعی دارند در مغز مردم فرو کنند و عموما سیل عظیم این لجن پراکنی ها با جملات و کلمات قصاری از پیش اماده و از پیش پرداخت شده و آموزش دیده  همراه است:

- رمانتیسم انقلابی

- ماجراجویی خام  اندیشانه از سر تهور و به جان آمدن

- روشنفکری غیر منطقی و بورژوازی منحط

-خود بزرگ بینی و یا خود کم بینی

- سیاست زدگی

- اخلال در امنیت جامعه                                                               

-به قهقرا کشیدن ادبیات و سیر تطور طبیعی آن

و انواع ریشخند و متلک

تیپ های ترویج دهنده که هم از لحاظ ظاهری و تیپ های اجتماعی مشخصند . و اگرچه خودشان را از دو طیف جداگانه و کاملا متضاد میدانند ، اما در عمل ، خروجی و نتیجه ی نهایی تفکرشان یکی ست و دشمنی اصلی شان هم با تعهد والتزام در هنرو ادبیات است .

1-طیف وابسته به قدرت که تعهد و التزام را فقط و فقط وفادار ماندن به مبانی فکری قدرت می داند و هر نوع انتقاد و تعهد دیگر را و یا گونه های متفاوت ادبیات و هنر را نفی تمام ارزش های خود و حاکمیت قدرت میداند که  شکل و شمایل خاص و آرایش خاص خود و ادبیات خاص خود را دارد.     

2- طیف روشنفکر نما که خود را به انواع تئوری های آمده از غرب مسلح کرده و در تشخیص شرایط بارآوری این تئوری ها دچار توهم شده است و میخواهد یک شبه ایران را به فرانسه مبدل کند .و با توسل به انواع ایسم ها و بکار گرفتنشان  در ادبیات گفتاری و نوشتاری برای ایجاد ارتباط سعی در متفاوت جلوه کردن دارد . واز لحاظ ظاهری هم سعی در ایجاد تفاوت در پوشیدن و آرایش و شکل و شمایل و... با سایر طبقات اجتماعی دارد .

 اما و اما :

خاطرتان باشد که ماهی سیاه کوچولو رونده است و با جاری رود جاری است و به دریا خواهد رسید .خاطرتان باشد که کفچه ماهی ها ی صاحب اصالت و زیبایی! و بی هویت و یا ریزه ماهی ها ی بزدل و ترسو ویا حتی مرغ سقا مانع حرکت ماهی سیاه کوچولو نخواهد شد. خاطرتان باشد که تاب آوردنتان به معنای جدی گرفتنتان نیست بلکه برعکس به معنای نادیده گرفتن تان است .

مسعود والیزاده -92/5/15

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت 1:24  توسط مسعود والیزاده  | 

از ادبیات تا زندگی (قسمت دوم) مسعود والی زاده


برچسب‌ها: این پست به ضرورت جدا شد
 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1392ساعت 5:12  توسط مسعود والیزاده  | 

از ادبیات تا زندگی نوشته مسعود والی زاده


برچسب‌ها: این پست را به ضرورت جدا کردم
 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1392ساعت 5:8  توسط مسعود والیزاده  | 
  

دو شعر از مسعود والی زاده

در سایت آوانگاردها


 |+| نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 3:7  توسط مسعود والیزاده  | 
 

زنده یاد آتشی در ابتدای یادداشتش که به قصد معرفی شعر فراز بهزادی آورده است شعر گونه ای به قول حضرتش نوشته که البته ظرفیت ها و ظرافت های شعر را ندارد و شگفتا !! – اما این که  خلاف آمد عادت طی طریق کرده و در مورد جوانترها و به قصد معرفی نوشته است جای خوشحالی دارد که معمولن به دلایل عدیده ای رسم بزرگان نیست .

و این اقبال  فراز است  که می توانست  صدایی ماندگارتر باشد  . اما به چند دلیل ساده و به استناد دانش جامعه شناسی چنین نشده است :

1-شعر دهه ی هفتاد درست به نقطه ی عطفی رسید که میبایست پوست از سر تجربه کنده باشد و در فرم های نو که از گذشته تا حیات اکنونی اش ( در آن دهه ) به چالش کشیده بود ، قد بکشد و در بوطیقایی بودن مطلق خویش  به ترمیم زخم هایش بپردازد و رفع نقیصه کند و در چشمه ی جاودانگی رویین تن شود  که چنین نشد . و به تجربه ی عقیمی دست زد و شعرش را به جایی که از حیات آدمی به دور بود ، برد و خواستگاه اجتماعی اش را به صفر کشاند و در بی باروری خویش دفن شد .

2- تجربه ی گذشته ی شعر ( به ویژه  از نیما به بعد و تا پیش از انقلاب ) که ریشه در تحولات  اجتماعی و سیاسی روزگار خویش داشت ، تجربه های بزرگی بود اما تندروی خام اندیشانه ی بعضی از حضرات ، جبهه گرفت در برابر هر فرم تازه . و تجربه های ساختار و فرم نو را با بر چسب فرمالیسم از میدان به در کرد که متاسفانه خلاء زیست فرم و ساختار نو تا بدانجا کشید که بعد از انقلاب و به خصوص دهه ی هفتاد  به جبران قد و قداره کشید . و هر شعری را که کمترین تجلی مسایل سیاسی و اجتماعی بود ، را با انگ حجره ای و سفارشی بودن و یا چریک بازی ، از میدان به در کرد که این البته گرانتر تمام شد برای ادبیات که به یکباره تمام خواستگاههای اجتماعی اش را به سطل زباله ریخت . که البته جریان دوم خواستگاه حکومتی هم داشت و دست هایی آشکار و پنهان این جریان را دامن میزدند و هدایت و رهبری می کردند . و کاش شما جای خالی از حیات آدمی را در این نزاع کشنده درست تشخیص میدادید و در کنار نو آوری تان در فرم ( که به حق هم خوب ادا کرده اید ) تعهد و التزام نو را هم پیچیده و پوشیده ( آنچنان  که شرایط اجتماعی و سیاسی پیچیده و پوشیده است ) بارور میکردید  و تجلی میدادید  که متاسفانه چنین نشده است .

3- شعر دهه ی هشتاد در ارزیابی شتابزده اش از ترجمه های شتابزده تر و قبله کردن ادبیات غرب ، خواست از آب گل آلود ماهی بگیرد که البته نگرفت و برآشفتگی وضعیت شعر افزود و قلابش  به  فتق خودش گرفت . شعری که تعریف درستی از انسان و ضرورت های انسانی نداشت و  مسخ شده به تجربه های عقیمی دست زد و یکباره همه ی  مولفه های کاربردی ادبیات را جارو کرد و به سطل زباله ریخت  و البته مقد و مقصود کوتاه مدت  اش نیز به کام در آمد . و این بار همه ی مفاهیم عمیق انسانی در قاعده ی این هرم طراحی شده ، جای خالی سکس و سکسوالیته معنا شد و فربه گی اش را در دامن زدن هرچه بیشتر به این مفاهیم جست و تعالی تبار انسان را کوچه غلط آدرس داد و بیچاره خلق ، که خوراک روح وزبان و  ذهن و ذائقه اشان را در مفاهیم مبتذلی که طراحی شده بود ، جستجو میکردند و اما همیشه به در بسته میخوردند و بعد تصمیم گرفتند ادبیات و شعر را برای همیشه فراموش کنند و گاهی هم اگر شد در ترانه هایی مثل : همه چی آرومه ....و یا قرمزی لبای تو  هستی شان را به فراموشی بسپارند و به همین شب چره بسنده کنند .

4-حالا که از آن تجربه های همه تلخ ، زمانی گذشته است ،باید شعر درمی یافت که حیات و ممات اش را در (درک حضور دیگری ) ادامه میداد و به سیر نزولی خویش ایستایی میداد . چرا که شاعران این چند دهه ( البته مد نظر من جریان های حکومتی که ساز و کار مافیایی قدرت را ضرورت میدانند نیست ) چرا که شعر باید در تجربه ی زیستی اش تجدید نظر میکرد .

من قصد تحلیل شرایط گذشته را ندارم و این یادداشت سر دستی هم مجال چنین مقالی نیست . و شما هم بهتر از من این ها را میدانید . قصد من یادآوری کردن یک نکته الزامی ست که فربه گی تام و تمام شعر شما را در آن میبینم و دعوت میکنم . تحولات اجتماعی این روزگار آینه ای تمام قد میخواهد  که کاش شعر شما باشد . همین و همین .  به سادگی هرچه تمامتر صرافت این نکته و لحاظ کردنش الزامی ست . و اضافه کنید بدان ساحت های دیگری از حیات انسان را . و حیات ادبیات و شعر را نمی توان خارج از حیات انسان رقم زد . که البته در زمانی و در مکانی بودن این انسان و ادبیات اش  شرط بقا  و درست اندیشی ست . فراز عزیز تحلیل شرایطی که بر ما و بر ادبیات ما گذشت فراتر از این چند سطر عجولانه و سر دستی ست که اگر عمری بود و ممیزی  نفس گیر فرصت داد نشر خواهم داد . اما اجالتن چیزی که تحریر شد تاکید برهمین نکته ی ظریف و باریکتر از موست که : ظرفیت های شعر شما که به غایت هم زیباست  نباید ادامه ی ابتر چیز مرخم دیگری باشد که مماتش را در حیات  شاعرانه اش به عینه دیده است و تجربه کرده است و مابقی هم اگر نامی هست به واسطه شعر نیست که دست های آشکار و پنهانی ست که میخواهد  ادبیات را  صرفن تجلی همین بازی ها به چشم آورد . ادامه دادن به این وضعیت ، ادامه دادن به خلاء یست  که نفس و نفس آدمی را از یاد برده است  که امیدوارم به استناد بی اعتباری اجتماعی اش  کم عمقی اش را دریابید . تا باد چنین بادا .

 

 

  و آدرس وبلاگ فراز بهزادی جهت خواندن شعرش و یادداشت آتشی.

 www.farazbehzadi.blogfa.com

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1391ساعت 15:6  توسط مسعود والیزاده  | 

                       

  این مقاله/ سال ۸۷ به احترام منیرو روانی پور و فرزندش غلامرضا (که نامش را از پدر بزرگش گرفته اند) نوشته وچاپ شد .اما ضرورت چاپ دوباره اش  به حرمت مردم زیر آوار زلزله ی آذربایجان و یاد عیاری  جهان پهلوان تختی در مقابل چشم پوشی حکومت پهلوی ونادیده گرفتن مردم زیر آوار زلزله ی بویین زهرا در  سال ۱۳۴۱ دست داد. 

 

 

             اینجا  تختی کم است و/ یک بلندگوی دستی و.../ وانت بار اگر نیست / توبره بیاورید...   

                         ((   عیاری و عیاران نقطه عطفی در تاریخ ایران))

شاهنامه اثر بزرگ فردوسی مبارز است، دهقان بزرگی که همه ی زندگی اش را وقف فرهنگ و فرهنگ سازی برای ایران و ایرانی می کند. شاهنامه بدرستی یکی از جلوه های حیات ملی ایرانیان است. حیات ملی ما که تجلی تاریخ و اسطوره، حماسه و سوگ و سرود ایرانیان است. و شعر ما و داستان ما و ادبیاتی که سرشار از راز و رمز ملی ماست و بالاتر از همه ی اینها تئوریزه کردن روش های مبارزه ی ایرانی و ایرانیان است در برابر هر نوع استبداد و استثماری که بیگانه می خواهد طوق گردن ایران زمین کند. به عنوان نمونه ضحاک ماردوش، چهره مخوف و اسطوره ا ی استبداد را به ما نشان می دهد و مارهای روئیده بر کتف هایش را به مدد راز و رمز اسطوره به زیبایی هر چه تمامتر به ما می شناساند: (که نماد دو بازوی راستین هر حکومت خودکامه یعنی دستگاه امنیتی نظامی است و دستگاه تبلیغاتی اش که به تمثیل آشپزخانه آورده است، یعنی خورش خانه ی فکری خودکامگان که با بوق و کرنا به زور آن بازوی دیگر یعنی بازوی نظامی در مغز مردم تحت سلطه می کند)**

و مگر نه اینکه همه حکومت های مستبد و غیر مردمی به مدد این دو بازو دوام آورده اند؟ و در کنار همه ی طوفان ها و فراز و نشیب هایی که ایرانیان از سر می گذرانند، در شاهنامه پهلوانی هست که برخاسته از توده ی مردم است و چهره محبوب ایرانیان می شود و بسیاری از پیروزی های مردم در نبرد با اهریمن بیگانه در کنار این پهلوان محبوب است که اتفاق می افتد. چنانکه بعد از صده ها به محض این که نامی از فردوسی و شاهنامه به میان می آید، ناخودآگاه جمعی ایرانیان رستم دستان را در ذهن خویش تداعی می کند.  و میل به این پهلوان و عیاری اش آنچنان ذهن، زبان و ذائقه ی ایرانیان را آلوده است که نام اش سنگ محک عیاری و قیام های مردمی می شود .نمونه هایی که در ادبیات و تاریخ آمده است کم نیستند، من به دو نمونه بسنده می کنم:

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چو گل               شاه ترکان غافل است از حال ما کو رستمی

حافظ                                                                                                                              

و یا

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت                  شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

مولوی

می بینیم که این اسطوره ی مردمی که نمونه متعالی اخلاق و جوانمردی و پاکبازی و عیاری و عشق و عرفان است (گذشتن رستم از هفت خوان آیا غیر از این است که هفت وادی عرفان را به تمثیل، فردوسی بر سر راه رستم نهاده است و این عیار بزرگ با اتکاء و توکل به خداوند هفت خوان سخت و کمرشکن مثل دیو سپید و دیو سیاه و ... را که فراتر از توان آدمی است پشت سر می گذارد) آنچنان بزرگ جلوه داده می شود که نامش در کنار بزرگترین اسطوره ی مذهبی یعنی علی ابن ابیطالب (ع) به کار گرفته می شود. بگذریم، خاک ایران زمین پر از مبارزات مردمی و قیامهای عیاری بزرگی است که انگار هر چیز و هر جوری که بکارند جز پهلوانی و عیاری از آن درو نمی شود. به خلاصه و به نمونه می آورم. قیام بابک، قیام مزدکیان، قیام کارگری 500 هزار نفره ی ضنج به رهبری حلاج- قیام رافضیان، شورش سربداران، نهضت حروفیه، انقلاب نقطویه، مبارزه ی ابومسلم و ... تاریخ ورق می خورد، ورق می خورد تا نهضت مشروطه، که چهره ی مبارزینش کم نیستند، حیدر عمو اقلی ها، پسیان ها، ستارخان و باقر خان، میرزاکوچک خان، خیابانی و ... و انقلاب مشروطه که امید آن می رفت از پس هزاره ها تجربه ی مبارزه که دست به دست و سینه به سینه به مشروطه رسیده بود، به بار بنشیند، بار همه ی انقلاب های پیشین بود که این بار نیز متاسفانه، دست های نابکار اجنبی مزدور و دیکتاتور دیگری را بر نعش نیمه جان فرهنگ انقلابی ایران زمین، با چکمه های خونین اش رژه داد. رضا خان میر پنج، دیکتاتور دست نشانده ای که قلدری اش را در تاریخ به یادگار جا نهاد. و مبارزه ی با استبداد که فرهنگ دیرینه ی ایرانیان بود فرزندان خلف دیگری به بار آورد که این پرچم خونین را از دست های عشقی، عارف، فرخی یزدی به عاصیان شهید دیگری بسپارد. و این درست مقارن با نوجوانی جهان پهلوان تختی است. دهه ی بیست، و آشوب از پس آشوب و نیرنگ از پس نیرنگ تا استقرار دولتی ملی مصدق. و جهان پهلوان تختی سر از خاک سجده در مقابل خداوند برداشته است تا سر بلند کند و قد برافرازد و سینه ستبر کند به پهنای دماوند تا بار همه ی خفت تاریخ را در چشم خفت دهندگان فرد کند. و این همه توش و توان ایرانی است که تختی یکجا جمع کرده است در سجاده ی نمازش که لنگ پهلوانی اش بود در کنار هر گود و هر تشک و در دل صاف اش و تن پاک و شریف اش و دست هایی که به آسمان گره زده است و گوش هایی که بعد از نماز ظهر مسجد هدایت به منبر طالقانی می داد و پاهایی را که به مسیر جبهه ی ملی مصدق داده بود و جوانمردی اش و تواضعش و دست هایش را که پر در جیب خالی این می برد که خرج تحصیلش کند و به جهاز آن می داد و خالی در جیب خود فرو می برد. و این منش همه ی پهلوانان ایرانی است که همه ی تاریخ را در کنار مردم بوده اند و ایستاده اند. و تختی با مردم و در میان مردم بود. و جنوب همه ی تاریخ را در دلش جا داده است و همه ی خاک فقر و غربتی را که بر پهنه ی جنوب دامن کشیده است، توتیای چشمش کرده است. غلامرضای تختی متولد 5 شهریور 1309 شمسی در محله خانی آباد است. در دبستان حکیم نظامی درس می خواند و تحصیل متوسطه اش را در دبیرستان منوچهری به پایان می رساند شاگرد استاد ابراهیم نجار می شود و عملاً کار و کارگری را در کنار تهیدست ترین مردم تجربه می کند تا بیاموزد در کنار مردم بودن و مردمی بودن به معنای واقعی اش یعنی چه؟! و این یعنی اولین جرقه های مبارزه ی مردمی در مقابل نامردمی ها- تا بعدش ورزش و قهرمانی اش را به لجن زار لمپنیسمی که در حاشیه ورزش رشد خودبخودی دارد و با دست های آشکار و پنهان سرمایه داری جهت می یابد و ستون و تکیه گاه امن بورژوازی کمیرادوریاسنتی حکومت های خودکامه می شود، نفروشد. و باز هم و باز هم محبوبیت روز افزونش را که در نپذیرفتن پست های پیشنهادی شاه و چهره ی تبلیغاتی تلویزیون و سینما نشدن و در کنار سفره ی تهیدستان نشستن و در جبهه ی مبارزه ی مردم حضور داشتن بدست آورده بود و اوج این رو در رویی و کشاکش مبارزه، در زلزله بوئین زهراست- سال 1341- تختی عملاً مردم را به کمک هموطنانش دعوت می کند. خودش پشت وانت بار می نشیند و با بلندگوی دستی در کوچه های شهر راه می افتد و جار می زند و – هل من ناصر ینصرنی می خواند و سیل کمک های مردمی به سمت بوئین زهرا راه می افتد و این سیل حد و پایانی ندارد و این غافلگیر کردن حکومت پهلوی بود، در مقابل چشم پوشی اش از زلزله و مردمی که زیر وار زلزله مانده اند- و این خشم حکومت پهلوی را به اوج می رساند- تختی خار چشم حکومت پهلوی شده بود- و همه ی اینها تیری بود در چشم ناجوانمردان و ناپاکان میراث خوار چکمه های رضاخانی- و خشم دربار و درباریان به اوج می رسد که تختی را عملاً در مقابل خویش می بیند و حالا تختی نه تنها به تکیه گاه امن لمپنیسم شعبان بی مخ های دربار نپیوسته است بلکه در مقابل حکومت و همه ی عوامل و انکره اش ایستاده است و نماد این مبارزه مردمی شده و به هر طریق ممکن باید حذف شود- و حکومت پهلوی روش حذف کردن را خوب بلد است و آموخته است. و تختی را از ما گرفتند، اما نه از دلمان و نه از ذهن و زبانمان- آری بر تارک همه ی مبارزات عدالت خواهی مردم ایران زمین این چهره ی پهلوانی رستم است و افتادگی پوریای ولی و غلامرضا تختی که خوش می درخشد و از حق نگذریم تختی و جوانمردی اش ملموس تر و واقعی تر از آن دوی دیگر است و این خاک چه متبرک است که در آغوشش تختی بزرگ خفته است و چه کرامتی دارد این تاریخ که تختی ها را از یاد نمی برد و یاد و خاطره ی این عیار بزرگ چراغ کومه های سردمان می شود و عیاری و عیاران همیشه نقطه ی عطفی در تاریخ ایران زمین بوده و هست و خواهد بود.

**برای شناخت بیشتر و دقیق تر رجوع شود به کتاب فریدونیان، ضحاکیان، مردمیان.))نوشته ی مرحوم جواد جوادی خرم آبادی که بعد از سخنرانی شاملو در مورد شاهنامه و فردوسی به چاپ رسید ))

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391ساعت 14:5  توسط مسعود والیزاده  | 
 

(تبعیدگاه )

 

پوتین واکس خورده و

                            دهان خون آلود شاعر

و رجی از  کلمات قی کرده

                                        که آه

**

باد به اشاره ای کوتاه

سیمهای خاردار را بر گرداگردمان حلقه میکرد

و خورشید زخممان را

 فرشتگان به گیسوی بلندباران زار زار می گریستند

**

فرصت نبود

          فرصت نبود

 حتی آنقدر که مادرانمان را در آغوش

                               سیگاری بگیرانیم

                                                  وشعری که  :

                                                               بدرود  رفیق

                                                                           بدرود  مادر

                                                                                 بدرود  عشق من /بدرود

**

  ما باید تبعید می شدیم

  ما

       باید

        تبعید می شدیم

                        چرا که فریاد آخرمان

                                          به شکل

                                                      طوفان بود.

                      


برچسب‌ها: همواره اندوهتان را به تفکر تبدیل کنید, محمد مختاری
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 11:14  توسط مسعود والیزاده  | 
 با احترام به خانم حاجی زاده ویاد آن دفتر که مجوز چاپ نگرفت 

 

(آخر خط)

 

  اینجا

       آخر خط است

  و زمین

 با شیهه ی کشدار یک اسب بی رمق از  

                                               حرکت باز می ماند

 تابوتها 

          به چشم انتظاری باران

                              دهان می گشایند

   و مردی که با شولای ابر

                     بر تمامی کشتزارها گریسته بود 

                                به تلنگر خونین عزراییل از پای می نشیند

**

خدایا

         اینجا آخر خط است ،قبول

  اینجا آخر خط است

                   اما

                        سهم من این نیست

                      ببین/ من روح گردبادم

                               افسار گسیخته به شکل جنون

                                                                  به شکل هر آنچه تو میخواهی

            چهار فصل دوزخ از سرمای تنم گذشته اند

                                                                وحالا من

                   این قلندر پاپتی

                                  در خون نشسته ام

 و جار می زنم

آی ..

        شعر می فروشم آقا !

                جنون می فروشم 

                                  خون می فروشم

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 19:27  توسط مسعود والیزاده  | 
 

دوپرنده

           خیس خورشید

دو پرنده

           خیس شبنم صبحگاهی

دوپرنده

          خیس خیس خیس

 از هفت پیچ عشق گذشتند

                         وپرهای آبی شان را

                                               در زلال گریه رها

**

دوپرنده

خیس خیس خیس

 دست های تاریک جلاد

                        دو ساتور خون آلود

 ودو پرنده 

             که دیگر هیچ نبودند

فرشتگان 

           گیتارهای برقی شان را کوک

ودرختان دیوانه

                 سردر آسمان تلخ گریه فرو بردند.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 20:13  توسط مسعود والیزاده  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا